تبلیغات
قند پارسی - "حكایت گریختن عیسی به فراز كوه " بازنویسی گزیده ای از مثنوی"
تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 | 08:54 ق.ظ | نویسنده : صداقتی
ویک غزل ناب ازحضرت مولانا


 روزی مردی حضرت عیسی را دید كه به جانب كوهی می گریزد.با تعجب به دنبال او دوید و گفت كه در پی تو كسی نیست از چه اینچنین شتابان گشته ای ؟ اما عیسای مسیح آنقدر عجله داشت كه پاسخ او را نداد . مرد كه اكنون كنجكاو تر شده بود عقب عیسی رفت تا یك دو میدان آن طرف تر به عیسای مریم رسید و گفت از بهر رضای حقّ، لحظه ای بایست و بگو از چه می گریزی؟ حضرت عیسی

گفت:از احمق گریزانم برو/می رهانم خویش را بندم مشو

مرد پرسید مگر تو نیستی كه كر و كور را شفا دادی و نفس مسیحایی ات مرده را زنده كرد؟ روح الله گفت: چرا من هستم . مرد پرسید مگر تو نبودی كه در مشتی گِل دمیدی و آن گل ها را تبدیل به پرنده كردی ؟ پس هرچه خواهی می كنی ای روح پاك !حضرت مسیح گفت : به ذات پاك خداوند قسم و به صفات پاك او كه جهان در عشقش جامه و گریبان دریده اند سوگند می خورم كه اسم اعظم خداوند را كه اگر بر كوه بخوانم بی تاب می گردد نه یك بار كه هزار بار بر دل احمق خواندم ،آن هم از روی مهر و محبت ولی سودی نداشت !مرد پرسید حكمت چیست؟ چرا دعایت آنجا اثر كرد ولی اینجا درمانی نكرد ؟گفت : رنج احمقی ، قهر خداست ولی رنج و كوری ابتلاست . ابتلا و بیماری رنجی است كه باعث رحم دیگران می شود اما احمقی رنجی است كه باعث زخم و قهر دیگران می گردد و مانند داغ خداوند است كه بر جان هركس بخورد ؛ همچون قفلی كه مهر و موم شده باشد هیچ دستی نمی تواند برای آن چاره ای بیابد .

زاحمقان بگریز  چون   عیسی   گریخت

صحبت احمق بسی خون ها كه ریخت

اندك   اندك    آب    را    دزدد    هوا  

وین  چنین  دزدد  هم   احمق از شما 



 من  غلام  قمرم  غیر  قمــر  هیچ  مگو
پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
سخن  رنج  مگو  جز  سخن  گنج   مگو
ور  از  این بی‌خبری  رنج  مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد


در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو      
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو





  • قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس | سامان