تبلیغات
قند پارسی - داستانی از مثنوی مولوی
تاریخ : سه شنبه 29 فروردین 1391 | 10:11 ق.ظ | نویسنده : صداقتی
پیرمردی در نهایت فقر و بدبختی روزگار می گذراند.علاوه بر فقر در خانه ،جوان معلولی نیز داشت که باید از او مراقبت می کرد.روزی از صبح تا غروب به دنبال چیزی برای خوردن گشت ولی چیزی به دست نیاورد.آسیابی را از دور دید.با خود گفت بهتر است به این آسیاب بروم شاید آسیابان مرا دست خالی برنگرداند.آسیابان مقداری گندم به  او داد.چون پیرمرد ظرفی نداشت،گندم ها را در دامن خود ریخت و گرهی محکم به پایین دامن زد تا گندم ها نریزد.

در راه که به سمت خانه می رفت،به خدا گفت:خدایا من فقیر و بدبختم و مشکلات فراوانی دارم،اگر تو گره هایم را باز کنی ممنونت می شوم.

در همین هنگام گره دامنش باز شد و گندم ها به زمین ریخت.پیرمرد با عصبانیت به خدا گفت تو چه خدایی هستی که نفهمیدی من گره مشکلاتم را گفتم نه گره دامن را.

در حال جمع کردن گندم ها از روی زمین بود که ناگهان دستش به کیسه ای زر خورد.از رفتارش و این که حکمت کار خدا را نفهمیده بود، شرمنده شد و از درگاه خدا عذر خواهی کرد.

راستی ما چقدر او را می شناسیم؟!!!




  • قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس | سامان